تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

شعر،داستان،عکس

به وبلاگ من خوش آمدید تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:6  توسط ستایش نوری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:52  توسط ستایش نوری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:36  توسط ستایش نوری  | 

تو نیستی که ببینی ...

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها،

لب حوض

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین  شعر ، نگاه ، تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:52  توسط ستایش نوری  | 

اونقدر دوستت دارم که ...

نگران خودمم که چجوری بی تو بمونم
دوری و ندیدن تو کاره من نیست نمی تونم

نگرانه لحظه هامم که من و بی تو نمی خوان
نگرانه دستایی که تو نباشی خیلی تنهان

اونقدر دوست دارم که نگران خودمم
اما باز جونم و میدم واسه با تو بودنم
نه میشه بی تو بمونم نه می دونم که میمونی
همه ترسم از اینه یه روزی پیشم نمونی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:40  توسط ستایش نوری  | 

 Someone that you don’t know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 When you think the world has turned it’s back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:37  توسط ستایش نوری  | 

باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


 مثل آسمانی که امشب می بارد ... و اینک باران


 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


 و چشمانم را نوازش می دهد


 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:18  توسط ستایش نوری  | 

جوجو

هوا گرفته بود باران می بارید

                             کودکی آهسته گفت خدایا

گریه نکن

               درست میشه!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 18:53  توسط ستایش نوری  | 

زندگی سخت میگذرد!!!!!

سخت می گذرد سختی زندگی

می ترسم از خستگی سختی زندگی

شاید تنها رمق طی این مسیر سخت زندگی

رسیدن به ناکجا آبادِ سرزمینِ آرامش است....

پس می روم به امید

                             می دوم به عشق

     و می دانم ......می رسم به آن

شاید دیر ......شاید زود.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 18:41  توسط ستایش نوری  | 

مـاه من ؛
غـصه چرا ؟!
آسمان را بنگر که هنوز , بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شـکست و نه گـرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ؛

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 14:27  توسط ستایش نوری  |